تبليغاتX
یک قولوپ درد دل

یک قولوپ درد دل

روزهای من

صبح های سگی ام را ترنم صدایت مرهم نمی شود که هیچ

خوبی بی حد و حصر ات  رشته های کم بنیه اعصابم را یک به یک پاره میکند

 

به خشم من نترس غروبها رام،رامم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط سفید پوست  | 

چه حلال زاده اید به راستی!

چه حلال زاده اید به راستی!

خدای به زنجیر کشیده اید

و چوب به حراج بسته اید سنگ،سنگ کعبه هامان را

همپای رویا های هسته ای تان نمی شود رج های به نظم نشسته ابابیل هامان

چه حلال زاده اید به راستی!

دستانتان بوی اشنای حرامی میدهد و غیض خونین ابرهه

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط سفید پوست  | 

چندین بار شمرده ام   

اما مغز خسته ام تاب انهمه انگشت ندارد

پدرم را می گویم     خوش به حالش از صبح تا شب داشت اشتباه مشکرد

اما اخر شب خشی ته صدایش عجیب برازنده اش می کرد  

 راستی خوش به حالشان انروزها چقدر فرصت بود برای جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط سفید پوست  | 

وشاید تو


امروز چقدر هوا مساعد است برای تغییر

 پچپچه این اوراد برایم کارگشا خواهد بود و

زمین را به زمان میخ خواهم کوفت

 کسی چه میداندشاید این  ناجی که میگویند

منم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط سفید پوست  | 

عجله نكن معرفيتون ميكنم. يكي از همين روزها

مشتری مست كافه يهو از كوره در رفت

حقم داشت طفلك اقای ابله ديروز رو ادم كرده بود و تبديلش كرده بود به اقاي با شان ومنزلت امروز

 

 خب طاقت چس كلاسش رو نداشت

مشتري مست كافه: هي رفيق اگه هنوزم به خيالت گوش دادن به حرفام ارزش يه نيمچه استوپ  رو داره واستا و خوب گوشاتو واكن

اين زندگی كه واسش ميميری چيزی نيست جز يه خواب احمقانه كه هر شب تكرار ميشه

اين وسط احمقها عاشق اين خواب ميشن و احمق تر ها تمام عمردر به در دنبال تعبيرش ميگردن

بعدم خيلي اروم و متين كافه رو ترك كرد اين وسط اقاي باشان و منزلت داشت منفجر ميشد خير سرش اومده بود نصيحت كنه

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط سفید پوست