خوبی بی حد و حصر ات رشته های کم بنیه اعصابم را یک به یک پاره میکند
به خشم من نترس غروبها رام،رامم
خوبی بی حد و حصر ات رشته های کم بنیه اعصابم را یک به یک پاره میکند
به خشم من نترس غروبها رام،رامم
خدای به زنجیر کشیده اید
و چوب به حراج بسته اید سنگ،سنگ کعبه هامان را
همپای رویا های هسته ای تان نمی شود رج های به نظم نشسته ابابیل هامان
چه حلال زاده اید به راستی!
دستانتان بوی اشنای حرامی میدهد و غیض خونین ابرهه
اما مغز خسته ام تاب انهمه انگشت ندارد
پدرم را می گویم خوش به حالش از صبح تا شب داشت اشتباه مشکرد
اما اخر شب خشی ته صدایش عجیب برازنده اش می کرد
راستی خوش به حالشان انروزها چقدر فرصت بود برای جبران
پچپچه این اوراد برایم کارگشا خواهد بود و
زمین را به زمان میخ خواهم کوفت
کسی چه میداندشاید این ناجی که میگویند
منم.
مشتری مست كافه يهو از كوره در رفت
حقم داشت طفلك اقای ابله ديروز رو ادم كرده بود و تبديلش كرده بود به اقاي با شان ومنزلت امروز
خب طاقت چس كلاسش رو نداشت
مشتري مست كافه: هي رفيق اگه هنوزم به خيالت گوش دادن به حرفام ارزش يه نيمچه استوپ رو داره واستا و خوب گوشاتو واكن
اين زندگی كه واسش ميميری چيزی نيست جز يه خواب احمقانه كه هر شب تكرار ميشه
اين وسط احمقها عاشق اين خواب ميشن و احمق تر ها تمام عمردر به در دنبال تعبيرش ميگردن
بعدم خيلي اروم و متين كافه رو ترك كرد اين وسط اقاي باشان و منزلت داشت منفجر ميشد خير سرش اومده بود نصيحت كنه